پست های مشابه

chamran_kids

🇮🇷 دی ماه سال نود و پنج بود که جرقه ی راه انداختن پویش من یار انقلابم به ذهنمان رسید... فرصت کمی داشتیم و می خواستیم کار بزرگی کنیم. قطعا تنهایی از پس کار برنمی آمدیم... خانواده های چمرانی مثل همیشه به کمک مان آمدند... خاطره نویسی و خاطره گویی قصه ی قهرمان های انقلاب اردو های انقلابی پخش گل و نذری بازی و فعالیت و در آخر هم، همراه هم در جشن تولد انقلاب شرکت کردیم. #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #دهه_فجر #انقلاب #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

02 بهمن 1397 09:32:45

0 بازدید

chamran_kids

☀️ حتما در مورد توصیه های زیاد دین در رابطه با صله رحم شنیده اید. یکی از راه هایی که می شود کودک را دیندار کرد، عمل به همین توصیه هاست. ‌ دخترهای حسینیه کودک، ماهی یکبار، مهمانِ خانه ی یکی از دوستانشان می شوند. کودک در این رفت و آمد ها یاد می گیرد با سایر دوستانش تعامل کند، اسباب بازی هایش را با آنها شریک شود و در محیط خانه با آنها بازی کند. ‌ مربیان: حدیثه ملکی، الهام قدمیاری ‌ کارگاه تربیت دینی، برای پرورش یک کودک دیندار... به زودی!! ‌ #پنج_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #تربیت_دینی #کودک_دیندار #دین #کودک #آموزش #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

03 آذر 1398 08:57:27

0 بازدید

chamran_kids

🤲 راه های زیادی برای آشنایی با قرآن وجود دارد. اما باید هر راهی را در سن مناسب آن استفاده کرد. مثلا برای کودکان، می توان از زبان قصه و بازی وارد شد. ‌ عمو اعلایی در کلاس تدبر در قرآن، ادب دیگری درباره سخن گفتن را به دخترها آموخت. اینکه قبل از صحبت کردن، خوب فکر کنیم. بعد داستانی در همین رابطه گفتند: چگونه از شر گرگ خلاص شویم؟ بچه‌ها هم راه‌حل‌های خود را روی کاغذ تصویرسازی کردند. و یک آیه دیگر به کتاب قرآن دست‌نویس‌شان اضافه شد. ‌ مربی: زهرا عامری ‌ شما چه راهی برای آشنایی کودکان با قرآن پیشنهاد می دهید؟ ‌ #کلاس_اولی_ها #قرآن #آموزش_قرآن #انس_با_قرآن #تدبر_در_قرآن #تربیت_دینی #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران

05 بهمن 1398 18:29:55

0 بازدید

chamran_kids

🥗 وقتی که بچه بودیم یا کلا صبحانه نمیخوردیم یا اگه خیلی بچه ی خوبی بودیم، تو خونه یا مدرسه صبحانه می خوردیم. اونم معمولا مامان ها یا معلم ها یه چیز حاضر و آماده میذاشتن جلومون...پنیر، مربا، کره یا چیزهای دیگه...تقریبا زحمتی براش نمی کشیدیم و خب طبیعتا قدرش رو نمی دونستیم! دخترهای کلاس دومی، امسال هر هفته پروژه ی آشپزی دارند. و برای صبحانه ی خودشون و بعضی وقتا هم، کلاس اولی ها، مربا می پزند. اینجوری هم به وعده ی صبحانه علاقه مند می شوند، چون دستپخت خودشونه، هم یه عالمه مهارت یادمی گیرند. #پروژه #آشپزی #مربا #طرح_درس #کلاس_دومی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

25 آذر 1397 11:04:13

0 بازدید

chamran_kids

. #ورق_بزنید . بعضی وقتا فکر می کنیم فقط بچه های ما هستن که مشکل دارن، حرف گوش نمیدن، باهم دعوا می کنند و خیلی چیزای دیگه... . اما وقتی پای در و دل مامان های دیگه میشینیم، می بینیم که تنها نیستیم...اما برای حلش باید چیکار کنیم؟ . مشاوره گروهی راهیه که ما میتونیم با آدمهایی که مشکلاتی مثل ما دارند، صحبت کنیم، تعامل داشته باشیم و راحت تر نگرانی هامون رو حل و باهاشون مقابله کنیم! چنددقیقه ای از جلسه اول مشاوره گروهی چمرانی رو باهم ببینیم👆 اگه سوالی در مورد مشاوره گروهی داشتین همینجا بپرسین! اگر هم دوست داشتین اطلاعات بیشتری کسب کنید، کاچی منتظرشماست👇😊 . @Chamran_workshop . #راهچه #مشاوره_چمرانی #مشاوره_گروهی #چمرانی_ها #رابطه_خواهر_برادري #کارگاه_مجازی

25 مرداد 1399 16:47:03

0 بازدید

chamran_kids

‌ ‌قالب‌های ذهنی همان چارچوب‌ها و اصولی هستند که در ما شکل گرفته‌اند و مدل زندگی و رفتار ما درون آن‌ها تعریف می‌شود.‌ ‌این چارچوب‌ها از دوران کودکی و به‌مرور در خلال تربیت در ما ایجاد می‌شود. مثلا مادر من به تمیزی حساس است و من در گذر زمان قالب‌هایی پیدا میکنم از این جنس که خانه باید هر روز جارو شود، همیشه سینک خالی بماند و... .‌ ‌حالا که بچه‌دار شده‌ام می‌بینم چرا وقت نمی‌کنم با فرزندم بازی کنم چون بیشتر زمان من بابت کارهایی می‌رود که در ذهنم هست روزانه انجام بدهم.‌ ‌یا اینکه به پاگذاشتن روی بالش حساسیم و اجازه نمی‌دهیم فرزندمان روی بالش‌ها راه برود و هزاران مثال ریز که هرکدام مانعی بر سر راه تربیت فرزندمان می‌شوند.‌ ‌ ‌خوب است بعد از فرزنددارشدن قالب‌های ذهنی‌مان را برای خودمان لیست کنیم و سعی کنیم قالب‌های آسیب‌زننده را تغییر بدهیم.‌ ‌ ‌قالب‌های آسیب‌زننده کدام است؟ آنهایی که مانع انعطاف ما می‌شوند. همان‌هایی که باید با خودم کلنجار بروم یکی یکی آن‌ها را تغییر بدهم و با زندگی امروزم تطبیق بدهم. ‌ ‌ ‌شناختن قالب‌ها، یادداشت کردن‌شان و برنامه‌ریزی آهسته برای برطرف‌کردن یکی یکی آنها، قطعا بزرگترین کمک ما به خودمان است.‌ ‌ ‌وقتی تحت هر شرایطی نتوانستیم رفتار خودمان را عوض کنیم، خوب است تلنگری به خودمان بزنیم که این قالب ذهنی، کجای راه ما را سد کرده و چقدر دارد به زندگی من آسیب می‌زند. ‌ ‌ ‌ #چمرانی_ها #تربیت_فرزند #نکته_تربیتی #والدگری

28 اردیبهشت 1399 18:21:02

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آن‌سن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن