پست های مشابه

chamran_kids

💡 در دین و مدلهای سبک زندگی توصیه های زیادی شده که روی زمین بشینید. ماهم دیدیم ساعتهایی در هفته را بچه ها در مدرسه هستند. بنابراین حیف دیدیم که این ساعتها از روی زمین نشستن محروم بمانند. پس قید صندلی را زدیم. ‌ در عین حال دنبال مدلی از میز بودیم که فضای کلاس را اشغال نکند، و با کمی تلاش امکان نقل و انتقالش برای بچه ها فراهم باشد. ‌ این شد که ابعاد و مدل میز، چیزی شبیه میزهای طلبگی یا میزهای خیاطی خانمهای قدیمی به ذهنمان رسید. با این مدل میز فصای کلاس به راحتی بازتر میشد و بچه ها امکان فعالیتهای دویدنی و بازیهای مختلف در کلاس را دارند. ‌ زمانی که لازم است میزها را به هم می چسبانند، روی هم میگذراند و انواع و اقسام کارهای دیگر. ‌ بحث جامیز با جایی که بچه ها وسایلشان را بگذارند هم مطرح شد که قرار شد در همان میز تعبیه شود که گم شدن وسایل به حداقل برسد. ‌ و البته نقطه هیجان انگیز ماجرا برای بچه ها تخته وایت بورد روی میز است که به عنوان صفحه رویی میز قابل استفاده است. ایده ی این میز، رو یکی از معلم های دخترونه ارائه داد و زحمت ساخت هم با یکی از باباهای چمرانی بود. ‌ #میز #میز_تحریر #نیمکت #میز_مدرسه #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #چمرانی_ها #مدرسه #کلاس #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

29 مهر 1398 15:56:26

0 بازدید

chamran_kids

🏴 اولین چیزی که بچه ها با اون برخورد می کنند، فضای خانه و پدر و مادر است. #پیشنهادی_برای_پدر_و_مادر_ها بعضی هایمان پرچمی به نشان عزاداری به دیوار میزنیم. لباس مشکی می پوشیم و شب ها یا صبح ها به هیئت می رویم. ‌ می توانیم بچه ها را هم در این کارها مشارکت دهیم: ‌ با مقوا، کاغذ رنگی و چندین ابزار تزیینی، برای خانه پرچم درست کنیم. (یادمان باشد برای بچه های زیر هفت سال اصراری به استفاده از رنگ مشکی نداشته باشیم) ‌ برای هیئت رفتن با هم برنامه ریزی کنیم. مثلا یک کاغذ بیاوریم و چیزهایی که میخواهیم با خودمان به هیئت برویم را نقاشی کنیم. ‌ برای هیئت مان سربند و پرچم درست کنیم. ‌‌ بعضی از بچه ها وقتی می بینند بزرگترها لباس مشکی پوشیدند، آن ها هم دوست دارند لباس مشکی بپوشند. حواسمان باشد کل دوماه را لباس مشکی نپوشیم و برای بچه ها هم اصراری نداشته باشیم و اجازه دهیم خودش انتخاب کند. ‌ برخورد خوب شما و هم بازی شدن با کودکان در این ایام، می تواند یک نسل را حسینی کند. ‌ #محرم #هیئت #خانه #سرباز_حسینم #کودک #هیئت_در_خانه #چمرانی_ها

10 شهریور 1398 16:21:56

10 بازدید

chamran_kids

📚 خیلی از عادت ها از بچگی شکل می گیره. مثل عادت به کتاب خوانی... اگه برای بچه ها کتاب بخوانیم، بگذاریم کتاب بخوانند، مدام بابت تا شدن و یا احیانا پاره شدن کتاب به آنها تذکر ندهیم، می توانیم کودک را با کتاب دوست کنیم. ‌ بچه های حسینیه کودک، برای یکشنبه ها لحظه شماری می کنند. تا به کتابخانه بروند. کتاب انتخاب کنند، کتاب بخوانند و کتاب امانت بگیرند. #کتاب #کتابخوانی #کتاب_کودک #پنج_ساله #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

19 دی 1397 10:15:39

0 بازدید

chamran_kids

🌙 حرف از ماه رمضان و روزه این روزها زیاد است. صبح که می آیند روزه اند... هرچه برای صبحانه می گوییم، لب نمی زنند و می گویند: خاله ما روزه ایم. روزه ی واقعی... موقع میان وعده تاب نمی آورند و می گویند: خاله ما میخوریم ولی دیگه بعدش نمیخوریم... خدا قبول می کند روزه ی دل های پاک هفت ساله ها را.... ‌‌ وقت پروژه دختر های کلاس اولی، یک افطاری درست کردند و برای مامان ها و باباهاشون بردند. نوشتن جمله رمضان مبارک، برای دخترهای کلاس اولی که حالا نوشتن را کشف کرده اند، لذت این روزها را دو چندان کرده است. #کلاس_اولی_ها #ماه_رمضان #پروژه #افطاری #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #حمزه_دوران #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

24 اردیبهشت 1398 05:32:41

1 بازدید

chamran_kids

🏴 👨‍👩‍👧‍👦 با زائرانی که همراه خود کودک دارند، چگونه برخورد کنیم؟ ‌‌‌‌‌‌‌ ‌ 👶🏻 حضور کودکان در این پیاده روی، آثار و برکات فراوانی دارد از جمله تربیت حسینی کودکان. ‌ پس بهتر است با پدران و مادرانی که با زحمت فراوان همراه کودکانشان به این سفر آمدند، کمی مهربان تر باشیم. ‌‌ ‌ 🤱🏻می توانیم در موکب ها کمی هوای مادران بچه دار را داشته باشیم. اگر کودک گریه کرد به جای غر زدن و شکایت کردن، کمک کنیم کودک آرام شود. ‌ ‌‌‌ 🛒 می توانیم به دوستان بچه دارمان کمک کنیم و ما چند ستون، کالسکه را برانیم. ‌ ‌‌‌ 🎲 می توانیم برای مدتی با کودک بازی کنیم تا مادر یا پدر استراحت کنند. ‌‌‌‌ ‌ 😊 می توانیم وقتی مادر یا پدر را خسته از راه می بینیم به او لبخند بزنیم و خدا قوت بگوییم. بگوییم چقدر خوشحالیم که می بینیم رنج سفر را قبول کردند و همراه فرزندشان به این سفر آمده اند. ‌‌‌‌ ‌ ✅ با صبوری و همراهی شما، قطعا شما هم در ثواب تربیت نسل حسینی سهیم هستید. ‌ ‌‌‌‌‌ ⏳ #روز_شمار اربعین 👈🏻 ۱۶ روز مانده ‌ #سرباز_حسینم #پیاده_روی_اربعین

11 مهر 1398 16:53:23

0 بازدید

chamran_kids

☀️ ❓شما هم دغدغه ی تربیت دینی کودک تان را دارید؟ اما چگونه می توان یک کودک دیندار پرورش داد؟ ‌ 💡کارگاه مجازی تربیت دینی ۱ (هفت سال اول کودکی) مدرس: احمد رضا اعلایی ‌ 💳هزینه ی کارگاه 👈🏻 ۲۳ هزار تومان 💰تخفیف رونمایی در ده روز اول 👈🏻 ۱۹ هزار تومان. ‌ 📲 خرید و دانلود از سایت #چمرانی_ها* chamraniha.com/shop #کارگاه #تربیت_دینی #دین #کودک #کودک_دیندار #چمرانی_ها #کارگاه_مجازی

04 آذر 1398 08:36:01

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

🌱اردوهای جهادی 📝قسمت اول اولین بار نوروز ۸۸ بود که سفر جهادی را تجربه کردیم. با گروهی همراه شدیم. گروه جهادی رضوان که گروه با سابقه ای بود و بیشتر فارغ التحصیلان مدرسه مفید بودند. مقصد خراسان جنوبی بود، منطقه نهبندان. 🚃🚃🚃🚃🚃 قبل از سفر چند جلسه توجیهی گذاشتند. و بنا شد من در تیم بزرگسال فعالیت کنم یعنی کلاس داشتن برای خانم های متاهل با موضوعات همسرداری و بچه داری و ... و همسرم در قسمت مستندسازی و ساخت فیلم فعالیت کنند. مسیر نهبندان دور بود و به نظرم می آمد هیچ وقت نمی رسیم. به خصوص که با اتوبوس میرفتیم و من همیشه ی خدا تمام طول سفر در اتوبوس، حالت تهوع دارم.بالاخره با حالی نزار به یک مدرسه رسیدیم. تیم پشتیبانی از قبل، مدرسه را برای اسکان خانمها آماده کرده بودند. شرایط جالبی داشتیم که برای خودم تجربه متفاوتی بود. امکان حمام رفتن نبود، محدودیت استفاده از آب داشتیم، تعداد زیادی خانم در راهروها و کلاسهای یک مدرسه ساکن شده بودیم. روزی دو نوبت صبح و عصر، اعزام داشتیم. کلمه اعزام واقعا برازنده اردوهای جهادی است. صبح خیلی زود باید بلند میشدیم، آماده میشدیم، وسایلمان را جمع و جور می کردیم. و سوار مینی بوسهای قدیمی میشدیم. کلی روستا را رد می کردیم تا به روستایی که ما را برای آنجا در نظر گرفته بودند میرسیدیم. دو ساعتی آنجا بودیم و دوباره بر میگشتیم و عصر همین ماجرا تکرار میشد. حضور در جمع اهالی روستا برای ما فضایی در ذهنمان میساخت. مدل زندگی و روابطشان، مشکلات منطقه ای که زندگی می کردند و خلاصه تمام جزئیات زندگیشان ما را به فکر فرو می برد. در واقع من خیلی به آنها چیزی یاد نمیدادم و بیشتر از حرفهایشان سوالهای جدیدی در ذهنم ایجاد میشد. به خصوص که با خانمهای متاهل سر و کار داشتم. وقتی شغل همسرانشان را می پرسیدم و قریب به اتفاق می گفتند: قاچاق سوخت، من واقعا فکر می کردم زندگی چه مدلها که جریان ندارد و چه بازیهای متفاوتی که با هر آدمی دارد. به نظرم حضورحتی موقت در جاهایی غیر از تهران، و به خصوص روستاها، برای خود من دستاوردهای زیادی داشت و چراغهای متفاوتی را در ذهنم روشن کرد. چراغهای قدیمی ولی پرنور، نه از آن چراغهایی که در خانه ما شهریها روشن میشود.... قبل از رفتن به سفرهای جهادی، ما فصلهایی معمولی در هر سال را تجربه میکردیم. ولی با تجربه این اردوها انگار یک فصل جدید به زندگی ما باز شد. بعد از همان چهار فصل معمولی که در سال تجربه می کردیم یا حتی بین فصلهای معمولی... " فصل پنجم" #سفر_جهادی #اعزام #روستا #خاطرات_شیرین #اردوهای_جهادی #تاریخچه_چمران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🌱اردوهای جهادی 📝قسمت اول اولین بار نوروز ۸۸ بود که سفر جهادی را تجربه کردیم. با گروهی همراه شدیم. گروه جهادی رضوان که گروه با سابقه ای بود و بیشتر فارغ التحصیلان مدرسه مفید بودند. مقصد خراسان جنوبی بود، منطقه نهبندان. 🚃🚃🚃🚃🚃 قبل از سفر چند جلسه توجیهی گذاشتند. و بنا شد من در تیم بزرگسال فعالیت کنم یعنی کلاس داشتن برای خانم های متاهل با موضوعات همسرداری و بچه داری و ... و همسرم در قسمت مستندسازی و ساخت فیلم فعالیت کنند. مسیر نهبندان دور بود و به نظرم می آمد هیچ وقت نمی رسیم. به خصوص که با اتوبوس میرفتیم و من همیشه ی خدا تمام طول سفر در اتوبوس، حالت تهوع دارم.بالاخره با حالی نزار به یک مدرسه رسیدیم. تیم پشتیبانی از قبل، مدرسه را برای اسکان خانمها آماده کرده بودند. شرایط جالبی داشتیم که برای خودم تجربه متفاوتی بود. امکان حمام رفتن نبود، محدودیت استفاده از آب داشتیم، تعداد زیادی خانم در راهروها و کلاسهای یک مدرسه ساکن شده بودیم. روزی دو نوبت صبح و عصر، اعزام داشتیم. کلمه اعزام واقعا برازنده اردوهای جهادی است. صبح خیلی زود باید بلند میشدیم، آماده میشدیم، وسایلمان را جمع و جور می کردیم. و سوار مینی بوسهای قدیمی میشدیم. کلی روستا را رد می کردیم تا به روستایی که ما را برای آنجا در نظر گرفته بودند میرسیدیم. دو ساعتی آنجا بودیم و دوباره بر میگشتیم و عصر همین ماجرا تکرار میشد. حضور در جمع اهالی روستا برای ما فضایی در ذهنمان میساخت. مدل زندگی و روابطشان، مشکلات منطقه ای که زندگی می کردند و خلاصه تمام جزئیات زندگیشان ما را به فکر فرو می برد. در واقع من خیلی به آنها چیزی یاد نمیدادم و بیشتر از حرفهایشان سوالهای جدیدی در ذهنم ایجاد میشد. به خصوص که با خانمهای متاهل سر و کار داشتم. وقتی شغل همسرانشان را می پرسیدم و قریب به اتفاق می گفتند: قاچاق سوخت، من واقعا فکر می کردم زندگی چه مدلها که جریان ندارد و چه بازیهای متفاوتی که با هر آدمی دارد. به نظرم حضورحتی موقت در جاهایی غیر از تهران، و به خصوص روستاها، برای خود من دستاوردهای زیادی داشت و چراغهای متفاوتی را در ذهنم روشن کرد. چراغهای قدیمی ولی پرنور، نه از آن چراغهایی که در خانه ما شهریها روشن میشود.... قبل از رفتن به سفرهای جهادی، ما فصلهایی معمولی در هر سال را تجربه میکردیم. ولی با تجربه این اردوها انگار یک فصل جدید به زندگی ما باز شد. بعد از همان چهار فصل معمولی که در سال تجربه می کردیم یا حتی بین فصلهای معمولی... " فصل پنجم" #سفر_جهادی #اعزام #روستا #خاطرات_شیرین #اردوهای_جهادی #تاریخچه_چمران

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن