پست های مشابه
ghatre_group
سلام من به بچه های شیعه که دنبال حقیقتن همیشه میخوام بگم یه قصه من براتون یه کم عوض بشه حال و هواتون یه قصه از یه روز خیلی مهم نگی یه وقت نگفتی اینو بهم یه شهری بود به اسم شهر نجران مسیحی بودن همه ،نه مسلمان یه روز پیامبر خدا محمد یه نامه داد براشون از محبت دعوت بشن به دین خوب اسلام به دین مهر و دین عشق و اکرام ولی قبول نکردن و با اصرار اسلام و دین مارو کردن انکار خدابگفت به حضرت محمد مباهله بکن با اون جماعت یعنی که مردمان شهر نجران بیان و با پیامبر و عزیزان دعا کنن خدا عذاب کنه اون کسی رو که نبوده حق باهاشون روز مباهله رسید و نجران دیدن پیامبر اومده چه خندان دست امام حسن رو توی دستاش امام حسین رو هم اورده همراش حضرت زهرا و علی رو هم با خودش اورده بود به همراه مسیحی ها وقتی دیدن که احمد رسید با خانواده اش به مقصد ترسیدن و گفتن باهم که حتما حق با پیامبر خداست و قطعا باید به هر چی او بگفت کنیم گوش این روز رو هرگز نکنیم فراموش شاعر : علیرضا قاسمی #روز_مباهله #هیئت_قطره
01 مرداد 1401 16:24:34
2 بازدید
ghatre_group
سلسله مباحث روانشناسی با موضوع خشم قسمت سوم #روانشناسی_هیئت_قطره #روانشناسی #روانشناسی_خانواده #مادرانه #خشم #اخلاق #خانواده#کودک#فرزندپروری #مادر_کودک
23 خرداد 1401 08:37:16
0 بازدید
ghatre_group
سلسله مباحث روانشناسی با موضوع خشم قسمت پنجم برای مشاهده قسمتهای قبلی هشتگ زیر را لمس کنید. #روانشناسی_هیئت_قطره #روانشناسی #روانشناسی_خانواده #مادرانه #خشم #اخلاق #خانواده#کودک#فرزندپروری #مادر_کودک
23 تیر 1401 07:54:13
1 بازدید
ghatre_group
باید اصلاً شهید میشد او تا به مردانگی مثل باشد و همیشه برای قاسمها مرگ شیرینتر از عسل باشد #دلتنگیم #هیئت_کودکانه_قطره
11 دی 1400 13:09:48
0 بازدید
ghatre_group
*گزارش جلسه داستان نویسی نوجوان* 🌱 به قلم نوجوان ضحی نجفی زاده ۲۹ مرداد ۱۴۰۱ ، جلسه پنجم نویسندگی نوجوانان قطره ، ما طرح های مان را روی بوم انتقال دادیم تا رنگ آمیزی آن را شروع کنیم و در داستان نویسی هم صحنهای از داستانمان را با جزییات نوشتیم و آن را به کمک خانم پدرامی اصلاح و تکمیل کردیم.🌳🤍 #نویسندگی_نوجوان #نویسندگی_هیئت_قطره
31 مرداد 1401 09:32:01
6 بازدید
هیئت کودکانه قطره
0
0
*«بچه ها و روضه»*
#داستان_صوتی «بسم الله الرحمن الرحیم» *«بچه ها و روضه»* شب اول محرم بود. سیّد علی بعد از بازی با دوستاش به خونه برگشت. برادرش داشت پرچم های عزا رو بالای در خونه نصب میکرد. مامان گفت: پسرم لباس مشکیت رو که پوشیدی، با داداش برید فضای سبز کنار خونه رو هم پرچم بزنید. سیّدعلی با تعجب گفت: اونجا رو چرا؟ مامان گفت: یادت رفته؟! میخوایم مثل سال گذشته که به خاطر این بیماری (کرونا) مجبور شدیم روضه رو توی فضای باز برگزار کنیم ان شالله امسال هم دهه محرم اونجا روضه بگیریم. عزیزِ مامان، یادت باشه، هیچ کس و هیچ چیزی نمیتونه ما رو از روضه جدا کنه. سیّدعلی گفت: آهااااان، یادم اومد. آخرِ روضه هم من مداحی کردم و همه سینه زدن، وای که چقدر دوست داشتم. سید علی گفت: مامان! به نظرت وقتی من روضه میخونم ، امام حسین (ع) هم گوش میدن؟ مامان بغض کرد. اشک از چشمانش جاری شد. سیّدعلی رو در آغوش گرفت و گفت: حتما پسرم. امام حسین(ع) خیلی بچه ها رو دوست دارن. 🖌 نویسنده: سمیرا مهرآور کانون نویسندگان هیئت کودکانه قطره #داستان_کودکانه #داستان_محرمی #محرم_کودکانه #محرم #هیئت_قطره