chamran_kids
دنبال کننده
11
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
. ۵ تا کاری که یه معلم باید انجام بده😎⬆️ . معلم ها! دیگه وقتشه! حالا که کمتر از یک ماه به سال تحصیلی جدید مونده، از این ۵ تا کار غافل نشید🤩 . ورق بزنید و بخونید👆🏻 . ✅راستی این پست رو سیو کنید و برای معلم ها بفرستید چونکه قراره تو پست های بعد بیشتر درباره این ۵ مورد باهم حرف بزنیم😇🤗 . #معلم_خلاق #طرح_درس#معلم #سال_تحصیلی_جدید #آموزش_مجازی #درس #آموزش #دانش_آموز #والدین #معلم_فعال #معلم_خوب #معلم_حرفه_ای
06 شهریور 1400 16:40:22
0 بازدید
chamran_kids
🌯 تغذیه همیشه یکی از مهم ترین دغدغه های مادراست... و خیلی ها هم از اینکه بچه شون بدغذاست و غذا نمی خوره، گله مندند. ما سعی کردیم از همان چهارسالگی که بچه ها وارد حسینیه کودک می شوند، با بازی و قصه، بچه ها رو با غذا خوردن دوست کنیم. مثل همین نقاشی کشیدن چهارساله های چمرانی با نون و کره برای صبحانه. شما برای تشویق بچه ها به غذا خوردن چه کار می کنید؟ #تغذیه #صبحانه #چهار_ساله_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
14 آذر 1397 10:49:50
0 بازدید
chamran_kids
🖋 🖊 تو دوران سرخوش مجردی وقتی محرم میشد، برایم فرقی نمیکرد هیئتی که میخوام برم چقدر از خونمون دوره. همین که میشنیدم فلان سخنران یا فلان مداح مورد علاقم یک جا برنامه دارن، ازین سر شهر میرفتم اون کله ی شهر. خیلی شیک و مرتب نوت برمیداشتم و بعدم موقع مداحی مثل خانوما، چادرم مینداختم رو صورتمو اشک میریختم. ازدواج که کردم از خدا پنهون نیست از شمام پنهون نباشه، درسته که هنوز سخنران و مداح برام تو اولویت بودن، ولی دادن یا ندادن شام نذری هم برام مهم شده بود. چون هنوز دانشجو بودم و بلد نبودم هم درس بخونم غذا بپزم هم برم هیئت کلی گریه کنم. 💡از روزی که مامان شدم، هیئت برای من یا جایی برای گریه های از ته حلق و دل پیچه های شدید نوزاد یک ماهه ام بود یا تاتی رفتن های نوپای یک ساله ای که با کشف همه سوراخ سمبه های فضای هیئت، فکر میکنه داره دنیا رو مال خودش میکنه. این دومین محرمیه که نمیتونم هیئت های دلخواهمو برم و سرجام بشینم و چادرمو بندازم رو صورتمو گریه کنم. پارسال موقعی که آدم ها سرجایشان نشسته بودند و گریه میکردند، من با نی نی یک ماهه هی مسیر هیئت را چرخ میزدم و مستاصل گاهی بلند میشدم و گاهی مینشتم بلکه این شیرخوره آروم بشه. اما نمی شد... مثل خیلی از شیرخوره های دیگر. نمی دانم حال رباب را و شیرخواره اش را هرسال محرم اما. امسال دارم پا به پای این کوچولوی تاتی رو، راه میرم و هی لباس مشکیش را و هی قدش را و هی زمین خوردنش را برانداز میکنم. دست خودم نیست. هی ذهنم مقایسه میکند زمین خوردنش را با زمین خوردن هایشان... محرم، بچه که جلوی چشمت باشد، انگار نوار فقط روی روضه ی باز گیر میکند. حالا جوان رعنا که جای خود دارد. @good_mood_mom 🖋شما چه خاطراتی از مادرانگی هایتان در روضه ها دارید؟ #دلنوشته_مادرانه #سرباز_حسینم #محرم #هیئت #هیئت_کودک
07 شهریور 1398 16:56:05
1 بازدید
chamran_kids
🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امامخوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها
13 خرداد 1399 20:26:52
0 بازدید
chamran_kids
🇮🇷 خانواده دکتر ارنست رو یادتونه؟ توی دریا با طوفان رو به رو میشن، کشتی شون غرق میشه، بعد میخوان کلک بسازن و اون هم غرق میشه... تو جزیره ای که میرن هم با کلی مشکل و چالش رو به رو میشن. اما خونه میسازن و زندگی شون رو شروع می کنند... چی میشه که آخر سر میتونن برگردن خونه؟ #باغ_آرزوها_را_برای_فرزندانمان_بسازیم #امید_هویت_می_دهد #باغ_آرزوها_را_برای_فرزندانمان_بسازیم #والعاقبه_للمتقین #اندکی_صبر_سحر_نزدیک_است #ایران #هویت_ملی #من_یار_انقلابم #امید #غرور_ملی #چمرانی_ها
14 بهمن 1398 16:18:18
0 بازدید
chamran_kids
📣 هرخانه، می تواند یک مدرسه باشد 📚 یکی از دغدغه های این روزهای ما، همراه شدن با بچه هایی است که مجبور به خانه ماندن شدند. 📣 #خبر_خوب اینکه قراره آموزش های مجازی چمرانی شروع بشه، برای همهی بچههای ایران... منتظر باشید... #آموزش_مجازی_دبستان #هر_خانه_یک_مدرسه #آموزش_مجازی_کلاس_اول #آموزش_مجازی_کلاس_دوم #آموزش_مجازی_کلاس_سوم #آموزش_مجازی_کلاس_چهارم #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
11 اسفند 1398 18:18:25
0 بازدید
ادمین چمران
0
0
. 📝قسمت دوم . "فضای مدرسه" . در دوران مدرسه، به خصوص سالهای بالاتر، هربار خبر تعطیلی مدارس را می شنیدیم خیلی خوشحال می شدیم. همیشه منتظر برف یا بهانه ای برای مدرسه نرفتن بودیم. درحالی که به نظرم، مدرسه ی رویایی مدرسه ای ست که بچه ها برای حضور در آن لحظه شماری میکنند چون فضای دوست داشتنی و جالبی دارد که بستر مناسبی برای بازی و فعالیت بچه ها فراهم میکند . . در مدرسهی توموئه، مدرسه ای که کلاس های آن در واگن های قطار در میان گل و گیاه تشکیل می شد هیچکس دلش نمیخواست پس از پایان درس به خانه برود. صبحها هم انتظار کشیدن برای وقت رفتن به مدرسه، سخت و طولانی بود. . یکی از ویژگی های جالب مدرسه ی توموئه این بود که هرروز بچه ها به فعالیت های مورد علاقه خود می پرداختند و هرکس برنامه ی خودش راداشت! . راستی اگر شما در انتخاب برنامه و فعالیت های کلاس خود آزاد بودید چه میکردید؟ اصلا فکر کنید اگر مدرسه تان جایی غیر از کلاسهای درس بود چه کار می کردید؟ . برای تهیه ی کتاب به: @chamran_gifts مراجعه بفرمایید😊 . #مدرسه_رویایی #کتاب_خوب_بخوانیم #توتوچان_دخترکی_آنسوی_پنجره