پست های مشابه

شادینک

میریم سراغ داستان دوم کشتی نجات: زُهیر مرد بزرگی بود. خونه داشت، باغ داشت، وضعش خوب بود. تازه جنگجوی خوبی هم بود و در کلی از جنگ‌ ها فرمانده بود و پیروز شده بود. زهیر قبلنا طرفدار اون گروهی بود که مخالف امام علی بودن. به خاطر همین دور و بر امام حسین هم که پسر امام علی بود، نمی‌ اومد. یادتونه که امام حسین داشتند می‌رفتند سمت شهری که مردم براشون نامه نوشته بودند ... زهیر هم تو همون راه بود اما نمی‌رفت سمت کاروان امام حسین مثلا کاروان امام حسین قبل از چشمه می‌ ایستادن، زهیر می‌گفت بریم بعد از اون چشمه بایستیم. کاروان امام حسین سمت راست یه کوه می‌ایستاد، زهیر می‌ گفت بریم سمت چپ اون کوه توقف کنیم. قضیه ی قهر توی اتاق رو یادتونه؟! خلاصه… تا این که بالاخره هر دو تا کاروان به جایی رسیدن که مجبور شدن نزدیک هم توقف کنن. مثلا شاید یه چشمه بود .. کاروان‌ ها ایستادن و هر کدوم یه سری چادر زدند. زهیر همراه با زنش و بچه‌ هاش نشسته بود توی چادرش و سر سفره بودن. همین موقع یکی از طرف کاروان حسین‌ بن علی اومد و گفت: سلام آقای زهیر! امام حسین می‌خوان شما رو ببینن! میاین بریم پیششون؟ زهیر که داشت لقمه رو میذاشت دهنش، یهو خشکش زد! خدایا! یعنی حسین‌ بن علی با من چی کار داره؟! چی شده؟ نکنه میخواد دعوام کنه که با گروه اونا نبودم؟ نکنه از دستم ناراحته؟… یهو زنش گفت: وا! زهیر! چرا خشکت زده! مگه حسین پسر فاطمه‌ ی زهرا نیست؟ گفت: چرا خب! زنش گفت: خب پس چرا نشستی؟! برو خودت رو بهشون برسون. زهیر لقمه‌ شو زمین گذاشت و بیرون رفت و مستقیم رفت توی چادری که امام حسین توش بود. فکر می کنین وقتی زهیر اومد بیرون، قیافه‌ ش چه شکلی بود؟ زهیر وقتی وارد چادر خودش شد، تمام صورتش پر از لبخند و شادی بود. هیچ‌ کس نمی‌ دونست امام حسین بهش چی گفته، اما زهیر مثل کسی بود که بهش جایزه داده باشن! آخه یادمون نرفته که امام حسین قهرمان نجات آدم ها بودند و وقتی با زهیر صحبت کردند زهیر هم تصمیم گرفت سوار کشتی نجات بشه . ⛵⛵⛵ پ.ن: دوستای گلم ادامه ی داستان رو در پست بعدی براتون میزارم حتما حتما دنبالش کنید تا ببینید امام حسین چی به زهیر گفتن که اینقدر خوشحال شدن.😊😊😊 #داستان_نجات #کشتی_نجات_امام_حسین #شادینک #شادی_های_مذهبی_کودک

06 مهر 1399 13:57:04

0 بازدید

شادینک

ماه مهمانی خدا شروع شده و فک میکنم شما هم مثل ما ، دنبال این هستید که بچه ها خودشون سرگرم شن،😬 تا یه مقدار بیشتر استراحت کنید و بهشون خوش بگذره و خاطره ی خوشی براشون بمونه. 😍 ما نشستیم فک کردیم و یه لیست کلی بازی نوشتیم که هروقت در طول روز لازم شد از گنجینه بازی به بچه ها پیشنهاد بدیم 🤭🤭 پس حتما ذخیره کنید که به کارتون میاد و برای مامانای دیگه هم بفرستید که از سردرگمی نجات پیدا کنند . 😎 اگه تجربه ای از این بازی ها دارید و می‌خواین اضافه کنید به این لیست برامون بنویسید. منتظر ادامه بازی ها در پست بعدی باشید . #ماه_رمضان #مادرانه #بازی #کاردستی #اسلام_برای_کودکان #نقاشی_کودکانه

24 فروردین 1400 09:13:20

27 بازدید

شادینک

ادامه ی داستان دوم: زنش که دید زهیر انقدر خوشحاله، بهش گفت: مبارکت باشه . آخه زن زهیر آدم خیلی خوب و باهوشی بود. همین که زهیر وارد شده بود، دیده بود که زهیر دوباره یادش اومده که چقدر عاشق امام حسینه. فهمیده بود که زهیر از این جا به بعد رو می خواد همراه امام حسین بره. زهیر هر چی داشت و نداشت به زنش بخشید و گفت تو برگرد پیش خانواده‌ ت. من میخوام با امام حسین برم، هر جایی که میره. زن زهیر گفت: میشه من هم ببری؟ زهیر گفت: آخه اونجا جای زن‌ ها نیست. اذیت می‌شی. من خیلی دوستت دارم، دوست ندارم اذیت شی. زنش گفت: باشه. پس میشه ازت یه خواهشی بکنم؟ فکر می کنین زنش چی میخواست؟ پول؟ این که نامه بنویسه؟ زود برگرده؟ نه… من که گفتم زن زهیر چقدر عاشق پیامبر بود. زهیر گفت: باشه، بگو چی میخوای؟ گفت: اون دنیا، پیش پدربزرگ امام حسین (یعنی پیامبر) منو یادت نره زهیر از کاروان خودش جدا شد و همراه امام حسین رفت. وقتی کاروان امام حسین به کربلا رسید یکی از دشمنان می‌خواست یکی از چادرها رو آتش بزنه. زهیر و چند نفر دیگه سریع رفتن سمتش و با شمشیرهاشون فراری‌ ش دادن. اونا زهیر رو خوب می‌ شناختن. یادتونه که گفتم، زهیر یه فرمانده جنگی خیلی معروف بود. یکی از آدم های سپاه دشمن گفت: عه! زهیر! تو که اصلا طرفدار حسین نبودی! تو که باهاش قهر بودی! حالا چرا داری براش می جنگی؟! زهیر گفت: می‌ بینی که الان اینجام و با حسین هستم. تازه شما بودین که به حسین نامه نوشتین که بیا کمک‌ مون کن! حالا شماها چرا باهاش می‌جنگین؟ من اومدم تا جونمو بدم، اما نذارم که به نوه‌ ی پیامبر آسیبی برسونین. ظهر شد و جنگ شد. موقع نماز بود. امام حسین همراه یارانش ایستاد که نماز جماعت بخونن. اما ممکن بود وسط نماز دشمن بهشون حمله کنه. پس چی کار کردن؟ دو نفر با شمشیر ایستادن جلوی نماز جماعت، که اگر کسی خواست به نمازخون‌ ها حمله کنه، ازشون دفاع کنن. یکی از اون دو نفر کی بود؟ آفرین، زهیر. زهیر تیرها رو با شمشیر و سپرش دور می‌کرد که یه وقت به امام حسین و یارانش که داشتن نماز می خوندن، نخوره. اون روز بالاخره زهیر به آرزوش رسید. در راه امام حسین شهید شد و اون دنیا بهترین جای بهشت رو نصیب خودش کرد. بهترین جای بهشت کجاست ؟. جایی که همه‌ی آدم خوبا یادشون میاد چقدر عاشق امام حسین بودن! کی دلش میخواد توی بهشت با امام حسین باشه؟؟؟ بلند بگه یاحسین #داستان_نجات #کشتی_نجات_امام_حسین #شادینک #شادی_های_مذهبی

06 مهر 1399 14:08:55

0 بازدید

شادینک

با نام رضا به سینه ها گل بزنید با اشک به بارگاه او پل بزنید فرمود که هر زمان گرفتار شدید بر دامن ما دست توسل بزنید   #میلاد_امام_رضا_علیه_السلام_مبارک #امام_رضا #امام_مهربانی_ها #امام_رئوف #مشهد_مقدس #شادینک #شادی_حق_ماست #شادی_های_مذهبی #مولودی_امام_رضا #مولودی #سرود

01 تیر 1400 08:28:05

1 بازدید

شادینک

رقیه جانم😭😭😭😭 زیر این پست حضرت رقیه رو صدا بزن و هرچی میخوای بهش بگو. 🏴🏴🏴 #ما_ملت_امام_حسینیم #ما_ملت_شهادتیم #رقیه_بنت_الحسین_سلام_الله_علیها #رقیه #رقیه_خاتون #paint #roghayeh #emamhossein #yahossein تصویر اول با تصویرگری @somayehpaints

21 مرداد 1400 13:52:30

9 بازدید

شادینک

خبرهای خوبی تو راهه....😀🥳 به رونمایی محصولات شادینک نزدیک می شویم ...🤭🤭 #شادینک #اسلام_شاد #کودک_خلاق

28 تیر 1399 17:42:51

0 بازدید

شادینک

0

0

به نام خدای مهربون یه #خاطره از بچه گی هام بگم براتون🤭 یادمه #بچه که بودم زیاد می رفتیم #مشهد. اکثرا هم با ماشین می رفتیم. یه بار بین راه که ایستاده بودیم برای #استراحت مامانم چادرش رو بهم می ده تا #تجدید_وضو کنه. منم که اونموقع سه سال بیشتر نداشتم سرمو می ندازم پایینو برای خودم می رم. اصلا هم نمی گم اینجا #غریبم. 😂😂😂 بنده خدا مامانم چادرش هم دست من بوده و نمی تونسته بره دنبالم بگرده. خلاصه بعد از چند ساعت پیدا می شم🤪 شما هم اگه خاطره ای از مشهد رفتناتون با خانواده دارین برامون بگید😊😄 و اینکه شده تا حالا توی حرم گم بشین؟ #خاطره_بازی🎥 #خاطره #لحظات #ناب #مشهد #با_ماشین #خاطرات_دهه_شصت #تولد_امام_رضا #ضامن_آهو

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

شادینک

شادینک

0

0

به نام خدای مهربون یه #خاطره از بچه گی هام بگم براتون🤭 یادمه #بچه که بودم زیاد می رفتیم #مشهد. اکثرا هم با ماشین می رفتیم. یه بار بین راه که ایستاده بودیم برای #استراحت مامانم چادرش رو بهم می ده تا #تجدید_وضو کنه. منم که اونموقع سه سال بیشتر نداشتم سرمو می ندازم پایینو برای خودم می رم. اصلا هم نمی گم اینجا #غریبم. 😂😂😂 بنده خدا مامانم چادرش هم دست من بوده و نمی تونسته بره دنبالم بگرده. خلاصه بعد از چند ساعت پیدا می شم🤪 شما هم اگه خاطره ای از مشهد رفتناتون با خانواده دارین برامون بگید😊😄 و اینکه شده تا حالا توی حرم گم بشین؟ #خاطره_بازی🎥 #خاطره #لحظات #ناب #مشهد #با_ماشین #خاطرات_دهه_شصت #تولد_امام_رضا #ضامن_آهو

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن